سلام
امشب بعد از مدتها دلتنگ وبلاگ و وبلاگ نویسی شدم....
به سراغ دو وبلاگی که داشتم رفتم..هم پری قصه ها و هم بی نقاب...ولی هرچه به ذهنم فشار اوردم تا رمز عبور را بخاطر بیاورم نشد..ایمیل ها ی ان زمانم راهم همینطور..
در تلاشی که دراین سالها انجام دادم برای فراموشی روزهای تلخی که هم دوره وبلاگ نویسیم هم بود علاوه بر فراموشی خاطرات بد رمز عبورهاراهم از ذهنم به دور ریختم....
علاوه بر خود وبلاگ ها چقدر قالبشان را دوست داشتم..هر دورا خودم با کمک دوستی انتخاب و طراحی کرده بودم..مخصوصا قالب بی نقاب را که یک وبلاگ کاملا شخصی و خصوصی بود را..چهره ی زنی که در پس پوشه ی سیاهی پنهان شده بود و تارموهای که با بی حوصلگی و شلختگی از گوشه گنار نقاب بیزون زده بودند ..موهای ریزی که زیر خط ابروی زن خودنمایی میکردن همه نشانگر پریشان حالی ان روزهای من بود و در نهایت انعکاس نوری که در چشمان زن بود حس امیدواری به اینده را برایم القا میکرد..چقدر ان زن نقاب دار وبلاگ بی نقاب را دوست داشتم...انگار هیچ وقت پریوش به اندازه ی ان روزها که بینقاب را مینوشت بدون نقاب و واقعی خود را ندیده بود....
درهرحال..امشب دلتنگشان شدم و ماحصل این دلتنگی تولد قصه های پری جدیدی شد...
انقدر از نوشتن دور شدم که کلمات و جملات در ذهنم خاک گرفته اند...انگار جملات برایم دهن کجی میکنند و هرکلمه یشان در جاگیرشدنشان در جمله ناز کرشمه ی میکنند که حواست کجاست جای منکه اینجا نیست.درست انتخاب کن!!اعتماد بنفسم را در این سالهااز دست دادم و باید با تمرین و تمرکز دوباره خودم را پیدا کنم...دوست دارم که ادامه بدهم....دوباره شروع کنم....
بسم الله ..........